ازما بهتران 6 :
"شهید عبدالحسین برونسی"
«هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که کار گره خورد. گردان ما زمین گیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال وهوای دیگری بود. تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت. نمی‌دانم چه‌شان شده بود که حرف شنوی نداشتند. همان بچه‌هایی که می‌گفتی برو توی آتش، با جان و دل می‌رفتند!

 به چهره بعضی‌ها دقیق نگاه می‌کردم. جور خاصی شده بودند؛
 نه می‌شد بگویی ضعف دارند؛ نه می‌شد بگویی ترسیدند. هیچ حدسی نمی‌شد بزنی. 
 
هرچه براشان صحبت کردم، فایده‌ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی‌خواستند جدا شوند.
 هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند، نشد.
 اگر ما توی گود نمی‌رفتیم، احتمال شکست محور‌های دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید.
پاک در مانده شدم. نا‌امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟
 سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که:
 خدایا خودت کمک کن. از بچه‌ها فاصله گرفتم...
اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم:
 خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه‌ها رو حرکت بدم.
وضع ما رو خودتون بهتر می‌دونین. 
چند لحظه‌ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیرو‌ها. یقین داشتم حضرت تنهام نمی‌گذارند.
اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد.
 رو کردم به بچه‌ها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمی‌خوام.
 فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد . دیگه هیچی نمی‌خوام. زل زدم به‌شان.
 لحضه شماری می‌کردم یکی بلند شد. یکی از بچه‌های آرپی جی زن. بلند گفت: من می‌ام.
 پشت بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم  همه ی گردان بلند شده بودند.
سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. 
پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با‌‌ همان وضع قبل می‌خواستیم برویم، کارمان این جور گل نمی‌کرد. عنایت  ‌ام ابیها (س) باز هم به دادمان رسید بود.»1
.......................................................
اگه می خواید در مورد زندگی نامه این شهید وکتابی که درموردش نوشته شده بدونید؛به ادامه مطلب سر بزنید:
---------------------------------
1.این خاطره ازوبلاگ دیگه ای که نامش را فراموش کردم آورده ام.

شهید عبدالحسین برونسی، فرمانده ساده و دوست داشتنی تیپ جواد الائمه (ع) کسی که سواد حوزوی و دانشگاهی نداشت اما ایمان داشت، صداقت داشت، پاکی داشت، و به تعبیر استاد رحیم پور ازغدی اگر چه در برونسی تحصیلات نبود اما حکمت بود. برونسی همان که به ظاهر کارگر و اوستا بنای ساده ساختمان بود اما در باطن معمار قلب ها و دل ها بود، همان کسی که امام خامنه ای او را اوستا عبدالحسین خطاب کرد، برونسی، همانی که آنقدر رژیم بعثی را در میدان های جنگ آزرد که صدام ملعون برای سرش جایزه گزاشت، برونسی همان کسی که در بین عراقی ها معروف بود به بروسلی، همان کسی که رادیو عراق شایعه شهادتش را پخش کرد تا شاید نیروهایش در میدان جنگ روحیه بگیرند.
عبدالحسین،کسی که چندید بار در عالم مکاشفه با صدیقه کبری (سلام الله علیها) دیدار کرد،کسی که به واسطه مکاشفه اش با حضرت زهرا (سلام الله علیها) نیروهایش را از وسط میدان مین بسلامت عبور داد و به خط دشمن رساند و شکست یک عملیات را به پیروزی قطعی بدل کرد.
عبدالحسین همان که در وصیت نامه اش توصیه ای زیبا می کند:"همیشه آیات قران را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ نکند"
عبدالحسین ،کسی که به معنای واقع کلمه عبد حسین(ع) و مادرش شده بود تا جایی که زمان و محل شهادتش را خود فاطمه زهرا (س) به او بشارت داده بود.برونسی ای که قبل از عملیات بدر می گفت:"اگه تو این عملیات شهید نشم به مسلمونی خودم شک می کنم" وبالخره در تاریخ 23/12/1363 به کمال خود رسید و راهی آسمان شد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 فروردین 1394 | توسط: امید فاطمی نسب | | نظرات()